تبليغاتX
تزکیه نفس

در نجف شخصي به نام عبدالفرّار بود كه اوباش و اراذل آنجا را سر كردگي مي كرد . به خاطر آزاري كه از او به ديگران مي رسيد همه از وي هراس داشتند .
روزي در حالي كه آخوند همداني در حرم اميرالمؤمنين عليه السلام بود عبدالفرّار با كمال بي ادبي و جسارت وارد حرم شد . اطرافيان آخوند كه نگران بودند مبادا گزندي از عبدالفرّار به آخوند برسد در كمال ناباوري ديدند كه با نگاه آخوند به وي ، ذليلانه و در كمال خشوع به خدمت آخوند رسيد .
آخوند نامش را پرسيد ، گفت : عبدالفرّار ، آخوند پرسيد : از كه فرار كرده اي ، از خدا يا رسولش ؟
عبدالفرار با شنيدن اين كلام سر به زير انداخت و بيرون شد . فرداي آن روز آخوند از شاگردانش خواست تا به تشييع يكي از اولياء الله بروند ، وقتي شاگردان به محل مورد نظر رسيدند مشاهده كردند كه متوفي همان عبدالفرار است .
وقتي از زن او درباره اش پرسيدند ، گفت : ديشب دائما با خود مي گفت : از كه فرار كرده اي ، از خدا يا رسولش ؟
(چلچراغ سالكان ص 89)

بت يكدانه

خرم آن روز كه ما عاكف ميخانه شويم
از كف عقل برون جسته و ديوانه شويم

بشكنيم آينه فلسفه و عرفان را
از صنمخانه اين قافله بيگانه شويم

فارغ از خانقه و مدرسه و دير شده
پشت پائي زده بر هستي و فرزانه شويم

هجرت از خويش نموده سوي دلدار رويم
واله شمع رخش گشته و پروانه شويم

از همه قيد بريده ز همه دانه رها
تا مگر بسته دام بت يكدانه شويم

مستي عقل ز سر برده و آئيم بخويش
تا بهوش از قدح باده مستاده شويم

(ديوان امام خميني(ره))

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط محسن كمالپور  | 

عارف وارسته ، حكيم فرزانه و فقيه بزرگوار ملا حسينقلي همداني يكي از نوادر روزگار است كه در عرفان و سير و سلوك به اوج رسيده و توفيق راهبري جمع كثيري را به دست آورده ، استاد بي بديل دوران خود و بلكه پس از آن بوده است.
 
طلوع
سال 1239 ق ، روستاي شوند شاهد برآورده شدن حاجت رمضانعلي ، كفش دوز روشن ضمير و چوپان پرهيزگار پيشين ده بود. او كه سال ها در حسرت داشتن فرزند بود ، با سفر به عتبات و عاليات و زيارت بارگاه ملكوتي سيد الشهدا عليه السلام دست نياز به سوي آن امام دراز كرده و از خداي خواسته بود كه به بركت امام حسين عليه السلام ، فرزندي به وي عطا فرمايد تا نامش را حسينقلي بنهد و راهي حوزه علميه نمايد .

وقتي كه طفل ، پا به عرصه خاكدان نهاد ، حسينقلي خوانده شد و برادر كوچكترش كريم قلي نام گرفت ، خاندان رمضانعلي شوندي از اعقاب جابر بن عبدلله انصاري ، صحابي رسول خدا صلي الله عليه و اله بودند ، كه قرنها در اين روستا مي زيستند و پيراهني كه حضرت علي عليه السلام به جابر عطا كرده بود ، از او به يادگار داشتند . . .              ( چلچراغ سالكان ص 9 ) 


او مقدمات را در طهران فرا گرفت و بالاخره در دروس عالي حوزه درس عالم اكبر شيخ عبدالحسين طهراني مشهور به شيخ العراقين شركت نموده است . سپس به سبزوار سفر كرده و مدتها در آنجا اقامت گزيده و از درس فيلسوف معروف حاج مولي هادي سبزواري بهره يافته و پس از آن مهاجرت به نجف اشرف نموده و سالهاي طولاني از درس شيخ مرتضي انصاري استفاده كرده است .در اخلاق و عرفان از آقا سيد علي شوشتري استفاده نموده و شاگرد او بوده است .  بعد از وفات استادش در منزل نشست و طلاب فهيم بدو روي آوردند .
منزل او محل اجتماع زبدگان علم و عمل شد و شاگردان عجيبي در علم الهي و عرفان تربيت نمود .
آخوند ملاحسينقلي همداني سيصد تن از اولياء الله را تربيت كرد ، آخوند آنها را سه دسته كرده بود ، يك دسته روزها به محضرش مي آمدند ، يك دسته شبها بعد از نماز مغرب و عشاء و يك دسته هم سحرها .                                        ( سند عرفان ص 18 ، 20 )    

رهنمودهائي از آخوند ملاحسينقلي همداني :


(( كثرت اشتغال به مباهات ،شوخي بسيار كردن ، لغو گفتن و گوش به اراجيف دادن قلب را مي ميراند ))

(( اگر بي مراقبه مشغول به ذكر و فكر بشود بي فايده خواهد بود ، اگر چه حال هم بياورد ، چرا كه آن حال دوام پيدا نخواهد كرد . گول حالي كه ذكر بياورد ، بي مراقبه نبايد خورد ))   ( برنامه سلوك ص 100 )

 

آتش عشق

كيست كآشفتة آن زلف چليپا نشود ؟
ديده اي نيست كه بيند تو و شيدا نشود

ناز كن ناز ، كه دلها همه در بند تواند
غمزه كن غمزه كه دلبر چو تو پيدا نشود

رخ نما تا همه خوبان خجل از خويش شوند
گر كِشي پرده ز رُخ كيست كه رُسوا نشود

آتش عشق بيفزا ، غمِ دل افزون كُن
اين دل غمزده نتوان كه غم افزا نشود

چاره اي نيست به جُز سوختن از آتش عشق
آتشي ده كه بيفتد به دل و پا نشود

ذرّه اي نيست كه از لطف تو هامون نبود
قطره اي نيست كه از مهر تو دريا نشود

سر به خاك سر كوي تو نهد جان ، اي دوست
جان چه باشد كه فداي رُخ زيبا نشود

( ديوان امام خميني (ره) ص 112 )

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط محسن كمالپور  | 

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام مي نشاند اكنون دوست
گداي شهر نگه كن كه مير مجلس شد

خيال آب خضر بست و جام اسنكدر
به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد

طربسراي محبت كنون شود معمور
كه طاق ابروي يار منش مهندس شد

لب از ترشح مي پاك كن براي خدا
كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد

چو زر عزير وجود است نظم من آري
قبول دولتيان كيمياي اين مس شد

ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد
چرا كه حافظ از اين راه رفت و مفلس شد

 

مرحوم آية الله حاج سيد علي شوشتري پس از تكميل مراتب علمي از نجف اشرف به شوشتر  وطن
خويش بازگشته مشغول تدريس و امر قضاوت گرديد .
در اواخر يكي از شبها در خانه او را كوبيدند ، نام كوبنده در را پرسيد ، گفت : ملا قلي جولا هستم.
خادم به آقا گفت ، ايشان فرمود : حال ديروقت است فردا به مدرس بيايد ، عيال سيد عرض كرد : اين بيچاره شايد كار فوري دارد ، خوب است اجازه دهيد بيايد حرفش را بزند ، آقا فرمود : حال كه تو به زحمت خود راضي هستي برخيز برو اطاق ديگر تا او بيايد داخل ، ملا قلي آمد و گفت : آمده ام بگويم اين راهي كه مي روي طريق جهنم است ، اين را گفت و رفت ، عيال سيد پرسيد چه كار داشت ؟ سيد گفت : گويا جنون پيدا كرده است .
هشت شب ديگر در همان وقت شب ، در كوبيده شد ، معلوم شد ملاقلي جولا است مي خواهد خدمت آقا برسد ، آقا فرمود : اين مرد هر وقت ديوانگيش گُل ميكند سر وقت ما مي آيد ، ملاقلي وارد شد گفت : نگفتم اين راه جهنم است ، حكم امروزت در ملكيت آن موضوع باطل است و سند صحيح وقف بودن آن كه به مهر علما و معتبرين ممهور است در فلان مكان پنهان است ، اين را گفت و رفت ، عيال سيد وارد شد ، آقا را در فكر ديد ، پرسيد : ملاقلي چه گفت ؟
فرمود : حرفي بود ، چون صبح شد آقا به مدرس آمد و با بعضي از خواص به آن مكان رفت ، مكان را شكافتند و صندوقي بيرون آمد كه وقف نامه ملك در آن بود ، سيد حكم روز قبل را خواست و خط بطلان بر او كشيده و مدعيان مالكيت را خواست و سند را به آنها نشان داد ، همه متحير شدند و مدعيان ملكيت آن ملك خجلت زده گرديدند .
هشت شب ديگر باز در همان ساعت در را كوبيد ، معلوم شد ملاقلي است ، اين دفعه خود آقا در را باز كرد و از وي استقبال نمود و مقدمش را گرامي داشت و فرمود : صدق قول شما معلوم شد ، حال تكليف چيست ؟ ملاقلي گفت : چون معلوم شد كه جنون ما گُل نمي كند آنچه داري بفروش و بعد از اداي ديون باقي مانده را بردار و برو نجف اشرف بمان و به اين دستورالعمل مشغول باش ، آنجا باز به تو مي رسم .
سيد همان طور عمل نمود تا آنكه روزي در وادي السلام ملاقلي را ديد دعا مي خواند ، بعد از فراغ خدمتش رسيد با وي به خلوتي رفتند ، ملاقلي گفت فردا من در شوشتر خواهم مُرد ، دستورالعمل تو اين است و با سيد وداع فرمود .
( سيري در آفاق ص 165 )

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط محسن كمالپور  | 

ملاقلي جولا يكي از اوتاد است و درباره او گفته اند كه يكي از ابواب حضرت بقية الله است .
تاجري از ثرتمندان تبريز صاحب اولاد نمي شد . هر چه نزد اطبا به معالجه پرداخت نتيجه اي نديد.
به نجف اشرف مشرف شد و مدتي در آنجا جهت تشرف خدمت امام عصر ارواحنا فداه به عمل
استجاره مشغول بود .
استجاره از سابق تا حال متداول بوده و هست . مردان پاك و پارسا از اهل نجف يا مسافرين ،
چهل شب چهارشنبه نماز و اعمالي در مسجد سهله را به جا مي آورند و بعد به مسجد كوفه مي روند
و در آنجا بيتوته مي كنند . در ظرف اين مدت  ، يا شب آخر خدمت امام زمان عليه السلام مشرف مي شوند و بسا باشد كه آن حضرت را نشناسند و بسياري از افراد اين اعمال را انجام داده و به مقصود رسيده اند .
اين مرد تاجر تبريزي نيز پس از موفقيت و انجام آن اعمال شبي بين خواب و بيداري ، حالتي
به او دست مي دهد و شخصي را مشاهده مي كند كه به او مي گويد : نزد ملاقلي جولاي دزفولي
(نساج و بافنده) برو ، به حاجت خود خواهي رسيد و ديگر كسي را نديد .
مرد تاجر مي گويد : تا آن وقت نام دزفول را نشنيده بودم ، به نجف آمدم و از دزفول پرسش نمودم .
به من آنجا را معرفي كردند ، با فردي كه با من بود به دزفول رفتم .
به همراهم گفتم تو جائي بمان بعد تو را مي بينم . خودم راه افتادم و از مولا قلي جولا جويا شدم .
اغلب او را نمي شناختند ، تا فردي او را شناخت . گفت : بافنده اي است در زي فقرا
و با وضع شما تناسبي ندارد . من آدرس او را گرفتم . روانه شدم تا به دكان او رسيدم .
فردي را ديدم با پيراهن و شلوار كرباس در محلي كه يك متر در دو متر بود ، مشغول بافندگي بود .
تا مرا ديد گفت : حاج محمد حسين مطلب و حاجت شما روا شد ، بر حيرتم افزوده شد .
بعد از اذن و اجازه بر او داخل شدم ، هنگام غروب بود ، اذان گفت و به نماز مشغول شد .
به او گفتم من غريبم و امشب ميهمان شما هستم . قبول نمود .
چون پاسي از شب گذشت كاسه چوبي كه قدري ماست در آن بود و دو قرص نان جويني
در طيفي چوبين پيش رويم گذارد ، من با اينكه به غذاهاي خوب عادت داشتم با او شركت كردم .
بعد تخته پوستي كه داشت به من داد و گفت تو ميهمان مايي روي آن بخواب ، و خود روي زمين خوابيد .
نزديك سپيده بلند شد ، اذان گفت ، نماز صبح و تعقيب مختصري خواند .
به او گفتم : من اينجا آمدم و دو مقصود داشتم ، يكي از آنها عملي شد ، دومي آن است كه با چه عملي به اين مقام رسيدي كه ولي عصر ارواحنا فداه مرا به تو محوّل فرمود و از نام و ضميرم اطلاعم دادي ؟ گفت : اين چه پرسش است ، حاجتي داشتي روا گرديد ، برو .
به او گفتم : تا نفهمم نميروم ، چون ميهمان شمايم ، به پاس احترام ميهمان بايد مرا خبر دهي .
گفت : در اين مكان به كار خود (جولائي) مشغول بودم ، در مقابل اين دكان ،
خانه يك ستمكار بود و سربازي از آن حفاظت ميكرد ، يك روز آن سرباز پيش من آمد و گفت :
از كجا براي خود غذا تهيه مي كني ؟ گفتم : سالي يك خروار گندم مي خرم و آرد مي كنم و مي پزم
و زن و فرزندي هم ندارم ، گفت : من در خانه اين مرد مستحفظم و خوش ندارم از مال اين ظالم
استفاده كنم ، اگر قبول زحمت فرمايي ، براي من هم يك خروار جو بخر و بپز ، من روزي دو قرص نان از تو مي گيرم ، قبول كردم و او هر روز مي آمد دو قرص نان مي برد .
اتفاقا روزي نيامد ، از او پرسيدم ، گفتند : مريض است و در اين مسجد خوابيده است .
به آنجا رفتم از حال او جويا شدم ، خواستم طبيب برايش بياورم ، قبول نكرد ، گفت : احتياجي نيست .
من امشب از دنيا مي روم ، چون نصف شب شد ، در دكانت مي آيند ، تو بيا و هر چه به تو دستور دادند عمل كن ، بقيه آردها هم براي خودت .
خواستم شب را پيش او بمانم ، قبول نكرد ، گفت : برو ، من نيز اطاعت كردم .
نيمي از شب رفته بود كه در دكان زده شد و گفتند ملاقلي بيرون بيا ، من از دكان آمدم به مسجد رفتم ،
ديدم آن سرباز جان سپرده ، دونفر آنجا بودند ، به من گفتند : بدن او را به جانب رودخانه حركت دهم ،
اجابت كردم ، آن دو نفر او را غسل دادند ، كفن كردند ، بر او نماز خواندند و آوردند در مسجد دفن كردند .
من به دكان برگشتم ، چند شب بعد در دكان زده شد ، كسي گفت : بيرون بيا ، من بيرون آمدم .
گفت : آقا تو را طلب نموده است ، با من بيا ، رفتم . با اينكه اواخر ماه بود ، ولي صحرا مانند شبهاي مهتاب روشن بود و زمينها سبز و خرّم ، ولي ماه پيدا نبود .
در فكر فرو رفته و تعجب مي كردم ، ناگاه به صحراي لور (شهري در شمال دزفول) رسيدم. از دور عده بزرگواراني را ديدم به دور هم نشسته اند و يك نفر مقابل آنان ايستاده است ، ولي در بين ايشان يك نفر جليل و از همه بالاتر بود ، به نحوي كه هول و هراس مرا ربوده و استخوانهايم به صدا در آمد .
مردي كه با من بود گفت : قدري جلوتر بيا ، رفتم و بعد توقف كردم ، آن نفر ايستاده گفت : بيا ،
بيم نداشته باش ، قدري جلوتر رفتم ، آن شخص كه در بين آن جماعت از همه برتري داشت ،
به يكي از آن عدّه فرمود : منصب سرباز را به او بده . به من گفت : براي خدمتي كه به شيعه ما نمودي ميخواستم منصب سرباز را به تو بدهم ، عرض نمودم : من كاسب و بافنده هستم ، مرا به سربازي و سرهنگي چه ؟ مي پنداشتم كه مي خواهند مرا به جاي سرباز نگهبان قرار دهند .
تبسمي فرمود و گفت : منصب او را مي خواستيم به تو دهيم ، باز تكرار كردم و گفتم : مرا چه به سربازي. در اين هنگام يكي از آنها گفت : او عامي است به او بگوئيد منصب سرباز را مي خواهيم به تو بدهيم ، نمي خواهيم سرباز باشي و منصب او را به تو داديم ، برو .
من برگشتم و در بازگشت هوا را تاريك ديدم و از آن روشني و سبزي و خرّمي هم در صحرا خبري نبود .
از آن شب به بعد دستورات آقا يعني حضرت صاحب الامر ارواحناله فداه به من مي رسد و از آن جمله
دستورات آن حضرت انجام گرفتن مقصد و حاجت تو بود .
اين حضرت مولاقلي جولا است كه سلسله بسياري از اهل سير و سلوك و عرفان به او منتهي مي شود.
(زندگاني شيخ انصاري ، ص 53 ، گويند اين حكايت را حاج ميرزا احمد آبادي در جلد دوم الشمس الطالعه ،ص 352 آورده است و آن را از حاج محمد طاهر تاجر دزفولي در اصفهان نقل كرده است.)

         
همه هست آرزويم كه ببينم از تو روئي
چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزوئي
            
به كسي جمال خود را ننموده‌اي و بينم
همه جا به هر زباني بُوَد از تو گفتگوئي

به ره تو بسكه نالم ز غم تو بسكه مويم
شده‌ام ز ناله نالي شده‌ام ز مويه موئي
   
همه را خوش آنكه مطرب بزند به تار چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار موئي
           
چه شود كه راه يابد سوي آب تشنه كامي
چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجوئي
                       
شود اينكه از ترحم دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلوئي
                
بشكست اگر دل من بفداي چشم مستت
سر خمّ مي سلامت شكند اگر سبوئي
                      
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جوئي
     
نه به باغ ره دهندم كه گلي به كام بويم
نه دماغ آنكه از گل شنوم به كام بوئي 
          
نه وطن پرستي از من به وطن نموده يادي
نه زمن كسي به غربت بنموده جستجوئي                        
                  
ز چه شيخ پاكدامن سوي مسجدم نخواند
رخ شيخ و سجده گاهي سر ما و خاك كوئي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط محسن كمالپور  | 

روز دوازدهم شهر رمضان قريب سه ساعت به غروب مانده ، ايشان مي فرمايند :
مرا مرخص كنيد به منزل بروم ، سادات در آنجا تشريف آورده و منتظر من ميباشند !
دكتر مي گويد : ابداً امكان ندارد كه شما به خانه برويد ، ايشان به دكتر مي گويد :
ترا به جدّه ام فاطمه زهرا سلام الله عليها قسم ميدهم كه بگذار من بروم !
سادات مجتمعند و منتظر مَنَند ، من يكساعت ديگر از دنيا مي روم !
دكتر كه سوگند اكيد ايشان و اسم فاطمه زهرا سلام الله عليها را مي شنود اجازه مي هد ،
و به اطرافيان ايشان مي گويد : فعلا حالشان رضايت بخش است و ارتحالشان به اين زوديها نمي شود .
ايشان در همان لحظه به منزل مي آيند ، و اتفاقا پسران حاج صمد دلّال (باجناقشان) كه خاله زاده گان
فرزندانشان هستند در منزل بوده اند و از ايشان درباره اين آيه مباركه : إنَّا سَنُلقِي عَلَيْكَ قَولَاً ثَقِيلًا
( ما تحقيقا اي پيغمبر بر تو كلام سنگين را القاء خواهيم نمود.) مي پرسند كه :
مقصود از قول ثقيل در اين آيه چيست ؟! آيا مراد و منظور هبوت جبرائيل است ؟!
ايشان در جواب مي فرمايند : جبرائيل در برابر عظمت رسول الله ثقلي ندارد تا از آن تعبير به قول ثقيل گردد .
مراد از قول ثقيل ، اوست ، لا هُوَ إلّا هُو است !
در اين حال حناي خمير كرده مي طلبند و بر رسم دامادي جوانان عرب كه هنگام دامادي دست و پاهايشان را حنا مي بندند و مراسم حنابندان دارند ، ايشان نيز ناخنها و انگشتان پاهاي خود را حنا مي بندند و مي فرمايند : اطاق را خلوت كنيد !
در اين حال رو به قبله مي خوابند ، لحظاتي كه مي گذرد و در اطاق وارد مي شوند ،
مي بينند ايشان جان تسليم نموده اند .
دكتر سيد محمد شُروفي مي گويد : من بر اساس كلام سيّد كه گفت : من تا يكساعت ديگر از اينجا ميروم ، در همان دقائق به منزلشان رفتم تا ببينم مطلب از چه منوال است ؟!
ديدم سيّد رو به قبله خوابيده است ، چون گوشي را بر قلب او نهادم ديدم از كار افتاده است .
آقازادگان ايشان مي گويند : در اين حال دكتر برخاست و گوشي خود را محكم زمين كوفت و هاي هاي گريه كرد ، و خودش در تكفين و تشييع شركت كرد .
بدن ايشان را شبانه غسل دادند و كفن نمودند و جمعيت انبوهي غير مترقّب چه از اهل كربلا و چه ار نواحي ديگر كه شناخته نشدند گرد آمدند و با چراغهاي زنبوري فراوان به حرمين مطّهرين حضرت أباعبدلله الحسين و حضرت أباالفضل العباس عليهما السلام برده ، و پس از طواف بر گرد آن مراقد شريفه ، در وادي الصّفاي كربلا در مقبره شخصي اي كه آقا سيّد حسن براي ايشان تهيه كرده بود به خاك سپردند .
(روح مجرد ص 662)

قَلبي يُحَدِّثُني بِأ نَّكَ مُتلِفي     روحي فِداكَ عَرَفتَ أمْ لَمْ تَعرِفِ
(دل من با من ميگويد كه تو تلف كننده من هستي ، روحم به فدايت ، بفهمي يا نفهمي ؟!

لَمْ أقْضِ حَقَّ هَواكَ إنْ كُنْتُ الَّذي     لَمْ أقضِ فيهِ أسًي وَ مِثلي مَن يَفي
(من حق عشق و هواي تو را وفا نكرده ام اگر از شدّت حزن و تأسف نمرده باشم ،
در حالي كه من از زمره وفا كنندگان مي باشم .)

ما لي سِوَي روحي وَ باذِلُ نَفْسِهِ     في حُبِّ مَن يَهْواهُ لَيْسَ بِمُسْرِفِ
(من به جز روحم چيزي ندارم كه فدا نمايم ، و كسيكه جان خود را در راه محبوبش بذل و ايثار كند ،
اسراف ننموده است.)

فَلَئِنْ رَضيتَ بِها فَقَد أسْعَفْتَني     يا خَيبَةَ الْمَسعَي إذا لَمْ تُسْعِفِ
( بنابر اين اگر به فدا شدن روحم راضي شدي حقا حاجت مرا برآورده اي ،
و اي واي بر خسران و زيانِ سعي و كوشش من اگر حاجتم را برنياوري ! )

يا مَانِعي طيبَ المَنامِ وَ مانِحي     ثَوْبَ الْسَّقامِ بِهِ وَ وَجْدِي الْمُتْلِفِ
(اي آنكه به واسطه وجودت ، خواب آرام و خوش را از من ربودي و
لباس مرض و عشق جانگداز مهلك به من دادي ! )

عَطْفًا عَلَي رَمَقي وَ ما أبْقَيْتَ لي     مِنْ جِسْميَ الْمُضْنَي وَ قَلبِي الْمُدْنَفِ
( بر اين رمق و بقيه حيات باقيمانده ، و بر آنچه را كه براي من از جسم مريضم
و از قلب بسيار بيمارم جاي گذارده اي ، تلطّفي كن و نظري نما ! )

فَلْوَجْدُ باقٍ وَ الْوِصالُ مُماطِلي     وَالصَّبْرُ فانٍ وَ اللِقآءُ مُسَوِّفي
( زيرا كه عشق سوزان من باقي است و در وصال كوتاهي ميكني ،
و صبر و تحمل من فاني شده است و در لقاء به تأخير حواله ميدهي ! )
«إبن فارض»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط محسن كمالپور  |