|
|
|
|
|
در نجف شخصي به نام عبدالفرّار بود كه اوباش و اراذل آنجا را سر كردگي مي كرد . به خاطر آزاري كه از او به ديگران مي رسيد همه از وي هراس داشتند . بت يكدانه خرم آن روز كه ما عاكف ميخانه شويم بشكنيم آينه فلسفه و عرفان را فارغ از خانقه و مدرسه و دير شده هجرت از خويش نموده سوي دلدار رويم از همه قيد بريده ز همه دانه رها مستي عقل ز سر برده و آئيم بخويش (ديوان امام خميني(ره))
|
||
|
|
|
|
|
عارف وارسته ، حكيم فرزانه و فقيه بزرگوار ملا حسينقلي همداني يكي از نوادر روزگار است كه در عرفان و سير و سلوك به اوج رسيده و توفيق راهبري جمع كثيري را به دست آورده ، استاد بي بديل دوران خود و بلكه پس از آن بوده است. وقتي كه طفل ، پا به عرصه خاكدان نهاد ، حسينقلي خوانده شد و برادر كوچكترش كريم قلي نام گرفت ، خاندان رمضانعلي شوندي از اعقاب جابر بن عبدلله انصاري ، صحابي رسول خدا صلي الله عليه و اله بودند ، كه قرنها در اين روستا مي زيستند و پيراهني كه حضرت علي عليه السلام به جابر عطا كرده بود ، از او به يادگار داشتند . . . ( چلچراغ سالكان ص 9 )
رهنمودهائي از آخوند ملاحسينقلي همداني :
(( اگر بي مراقبه مشغول به ذكر و فكر بشود بي فايده خواهد بود ، اگر چه حال هم بياورد ، چرا كه آن حال دوام پيدا نخواهد كرد . گول حالي كه ذكر بياورد ، بي مراقبه نبايد خورد )) ( برنامه سلوك ص 100 )
آتش عشق كيست كآشفتة آن زلف چليپا نشود ؟ ناز كن ناز ، كه دلها همه در بند تواند رخ نما تا همه خوبان خجل از خويش شوند آتش عشق بيفزا ، غمِ دل افزون كُن چاره اي نيست به جُز سوختن از آتش عشق ذرّه اي نيست كه از لطف تو هامون نبود سر به خاك سر كوي تو نهد جان ، اي دوست ( ديوان امام خميني (ره) ص 112 ) |
||
|
|
|
|
|
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا به صدر مصطبه ام مي نشاند اكنون دوست خيال آب خضر بست و جام اسنكدر طربسراي محبت كنون شود معمور لب از ترشح مي پاك كن براي خدا كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود چو زر عزير وجود است نظم من آري ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد
مرحوم آية الله حاج سيد علي شوشتري پس از تكميل مراتب علمي از نجف اشرف به شوشتر وطن |
||
|
|
|
|
|
ملاقلي جولا يكي از اوتاد است و درباره او گفته اند كه يكي از ابواب حضرت بقية الله است . به ره تو بسكه نالم ز غم تو بسكه مويم |
||
|
|
|
|
|
روز دوازدهم شهر رمضان قريب سه ساعت به غروب مانده ، ايشان مي فرمايند : قَلبي يُحَدِّثُني بِأ نَّكَ مُتلِفي روحي فِداكَ عَرَفتَ أمْ لَمْ تَعرِفِ لَمْ أقْضِ حَقَّ هَواكَ إنْ كُنْتُ الَّذي لَمْ أقضِ فيهِ أسًي وَ مِثلي مَن يَفي ما لي سِوَي روحي وَ باذِلُ نَفْسِهِ في حُبِّ مَن يَهْواهُ لَيْسَ بِمُسْرِفِ فَلَئِنْ رَضيتَ بِها فَقَد أسْعَفْتَني يا خَيبَةَ الْمَسعَي إذا لَمْ تُسْعِفِ يا مَانِعي طيبَ المَنامِ وَ مانِحي ثَوْبَ الْسَّقامِ بِهِ وَ وَجْدِي الْمُتْلِفِ عَطْفًا عَلَي رَمَقي وَ ما أبْقَيْتَ لي مِنْ جِسْميَ الْمُضْنَي وَ قَلبِي الْمُدْنَفِ فَلْوَجْدُ باقٍ وَ الْوِصالُ مُماطِلي وَالصَّبْرُ فانٍ وَ اللِقآءُ مُسَوِّفي |
||