|
|
|
|
|
آقای حداد میفرمودند : چقدر من از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوشحال می شوم
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم رُخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گُلم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی |
||
|
|
|
|
|
شاگرد مرحوم حداد ميگويد: روزي در دکان مشغول درست کردن نعل مرکبي بوديم ، سيد هاشم آهن را از کوره در آورد و من به آن ضرباتي با چکش ميزدم ، دوباره آهن را در کوره گذاشت و اينبار با دستش آهن را از کوره در آورد ، من همينکه خواستم به آن ضربه اي بزنم متوجه دست سيد هاشم شدم که کاملا سرخ شده بود ولي خود سيد هاشم فارغ از دنيا مشغول تفکر بود و حرارت آهن را حس نميکرد ، من که از ديدن اين صحنه ترسيده بودم به او گفتم : دستت را بکش که الآن ميسوزد . سيد هاشم از حالت خود خارج شد و متوجه خودش شد و آهن را از دستش انداخت ، بعد از اين جريان من را مجبور کرد که سوگند ياد کنم که از آنچه ديده ام به هيچکسي سخن نگويم تا وقتي که او زنده است و گفت از امروز ديگر کار تعطيل است و من کار نميکنم ، پس از گذشت مدتي از اين جريان سيد هاشم ميگفت : شايسته نيست که با اين اوضاع روحيي که دارم کار کنم زيرا اگر از من چيزي از اين امور ظاهر شود بين مردم پخش ميگردد . ( کتاب عارف في الرحاب القدسيه بقلم السيد علي الموسوي الحداد )
دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نميگيرد خدا را اي نصيحت گو حديث ساغر و مي گو بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين صراحي ميكشم پنهان و مردم دفتر انگارند من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش سر و چشمي به اين دلكش تو گوئي چشم از او بردوز نصيحتگوي رندان را كه با حكم قضا جنگست ميان گريه ميخندم كه چون شمع اندرين مجلس چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را سخن در احتياج ما و استغناي معشوقست من آن آئينه را روزي بدست آرم سكندروار خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
|
||