عارف وارسته ، حكيم فرزانه و فقيه بزرگوار ملا حسينقلي همداني يكي از نوادر روزگار است كه در عرفان و سير و سلوك به اوج رسيده و توفيق راهبري جمع كثيري را به دست آورده ، استاد بي بديل دوران خود و بلكه پس از آن بوده است.
طلوع
سال 1239 ق ، روستاي شوند شاهد برآورده شدن حاجت رمضانعلي ، كفش دوز روشن ضمير و چوپان پرهيزگار پيشين ده بود. او كه سال ها در حسرت داشتن فرزند بود ، با سفر به عتبات و عاليات و زيارت بارگاه ملكوتي سيد الشهدا عليه السلام دست نياز به سوي آن امام دراز كرده و از خداي خواسته بود كه به بركت امام حسين عليه السلام ، فرزندي به وي عطا فرمايد تا نامش را حسينقلي بنهد و راهي حوزه علميه نمايد .
وقتي كه طفل ، پا به عرصه خاكدان نهاد ، حسينقلي خوانده شد و برادر كوچكترش كريم قلي نام گرفت ، خاندان رمضانعلي شوندي از اعقاب جابر بن عبدلله انصاري ، صحابي رسول خدا صلي الله عليه و اله بودند ، كه قرنها در اين روستا مي زيستند و پيراهني كه حضرت علي عليه السلام به جابر عطا كرده بود ، از او به يادگار داشتند . . . ( چلچراغ سالكان ص 9 )
او مقدمات را در طهران فرا گرفت و بالاخره در دروس عالي حوزه درس عالم اكبر شيخ عبدالحسين طهراني مشهور به شيخ العراقين شركت نموده است . سپس به سبزوار سفر كرده و مدتها در آنجا اقامت گزيده و از درس فيلسوف معروف حاج مولي هادي سبزواري بهره يافته و پس از آن مهاجرت به نجف اشرف نموده و سالهاي طولاني از درس شيخ مرتضي انصاري استفاده كرده است .در اخلاق و عرفان از آقا سيد علي شوشتري استفاده نموده و شاگرد او بوده است . بعد از وفات استادش در منزل نشست و طلاب فهيم بدو روي آوردند .
منزل او محل اجتماع زبدگان علم و عمل شد و شاگردان عجيبي در علم الهي و عرفان تربيت نمود .
آخوند ملاحسينقلي همداني سيصد تن از اولياء الله را تربيت كرد ، آخوند آنها را سه دسته كرده بود ، يك دسته روزها به محضرش مي آمدند ، يك دسته شبها بعد از نماز مغرب و عشاء و يك دسته هم سحرها . ( سند عرفان ص 18 ، 20 )
رهنمودهائي از آخوند ملاحسينقلي همداني :
(( كثرت اشتغال به مباهات ،شوخي بسيار كردن ، لغو گفتن و گوش به اراجيف دادن قلب را مي ميراند ))
(( اگر بي مراقبه مشغول به ذكر و فكر بشود بي فايده خواهد بود ، اگر چه حال هم بياورد ، چرا كه آن حال دوام پيدا نخواهد كرد . گول حالي كه ذكر بياورد ، بي مراقبه نبايد خورد )) ( برنامه سلوك ص 100 )
آتش عشق
كيست كآشفتة آن زلف چليپا نشود ؟
ديده اي نيست كه بيند تو و شيدا نشود
ناز كن ناز ، كه دلها همه در بند تواند
غمزه كن غمزه كه دلبر چو تو پيدا نشود
رخ نما تا همه خوبان خجل از خويش شوند
گر كِشي پرده ز رُخ كيست كه رُسوا نشود
آتش عشق بيفزا ، غمِ دل افزون كُن
اين دل غمزده نتوان كه غم افزا نشود
چاره اي نيست به جُز سوختن از آتش عشق
آتشي ده كه بيفتد به دل و پا نشود
ذرّه اي نيست كه از لطف تو هامون نبود
قطره اي نيست كه از مهر تو دريا نشود
سر به خاك سر كوي تو نهد جان ، اي دوست
جان چه باشد كه فداي رُخ زيبا نشود
( ديوان امام خميني (ره) ص 112 )