در نجف شخصي به نام عبدالفرّار بود كه اوباش و اراذل آنجا را سر كردگي مي كرد . به خاطر آزاري كه از او به ديگران مي رسيد همه از وي هراس داشتند .
روزي در حالي كه آخوند همداني در حرم اميرالمؤمنين عليه السلام بود عبدالفرّار با كمال بي ادبي و جسارت وارد حرم شد . اطرافيان آخوند كه نگران بودند مبادا گزندي از عبدالفرّار به آخوند برسد در كمال ناباوري ديدند كه با نگاه آخوند به وي ، ذليلانه و در كمال خشوع به خدمت آخوند رسيد .
آخوند نامش را پرسيد ، گفت : عبدالفرّار ، آخوند پرسيد : از كه فرار كرده اي ، از خدا يا رسولش ؟
عبدالفرار با شنيدن اين كلام سر به زير انداخت و بيرون شد . فرداي آن روز آخوند از شاگردانش خواست تا به تشييع يكي از اولياء الله بروند ، وقتي شاگردان به محل مورد نظر رسيدند مشاهده كردند كه متوفي همان عبدالفرار است .
وقتي از زن او درباره اش پرسيدند ، گفت : ديشب دائما با خود مي گفت : از كه فرار كرده اي ، از خدا يا رسولش ؟
(چلچراغ سالكان ص 89)
بت يكدانه
خرم آن روز كه ما عاكف ميخانه شويم
از كف عقل برون جسته و ديوانه شويم
بشكنيم آينه فلسفه و عرفان را
از صنمخانه اين قافله بيگانه شويم
فارغ از خانقه و مدرسه و دير شده
پشت پائي زده بر هستي و فرزانه شويم
هجرت از خويش نموده سوي دلدار رويم
واله شمع رخش گشته و پروانه شويم
از همه قيد بريده ز همه دانه رها
تا مگر بسته دام بت يكدانه شويم
مستي عقل ز سر برده و آئيم بخويش
تا بهوش از قدح باده مستاده شويم
(ديوان امام خميني(ره))