X
تبلیغات
تزکیه نفس - سید هاشم موسوی حداد
تاريخ : سه شنبه 1385/10/26 | 4:22 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

روز دوازدهم شهر رمضان قريب سه ساعت به غروب مانده ، ايشان مي فرمايند :
مرا مرخص كنيد به منزل بروم ، سادات در آنجا تشريف آورده و منتظر من ميباشند !
دكتر مي گويد : ابداً امكان ندارد كه شما به خانه برويد ، ايشان به دكتر مي گويد :
ترا به جدّه ام فاطمه زهرا سلام الله عليها قسم ميدهم كه بگذار من بروم !
سادات مجتمعند و منتظر مَنَند ، من يكساعت ديگر از دنيا مي روم !
دكتر كه سوگند اكيد ايشان و اسم فاطمه زهرا سلام الله عليها را مي شنود اجازه مي هد ،
و به اطرافيان ايشان مي گويد : فعلا حالشان رضايت بخش است و ارتحالشان به اين زوديها نمي شود .
ايشان در همان لحظه به منزل مي آيند ، و اتفاقا پسران حاج صمد دلّال (باجناقشان) كه خاله زاده گان
فرزندانشان هستند در منزل بوده اند و از ايشان درباره اين آيه مباركه : إنَّا سَنُلقِي عَلَيْكَ قَولَاً ثَقِيلًا
( ما تحقيقا اي پيغمبر بر تو كلام سنگين را القاء خواهيم نمود.) مي پرسند كه :
مقصود از قول ثقيل در اين آيه چيست ؟! آيا مراد و منظور هبوت جبرائيل است ؟!
ايشان در جواب مي فرمايند : جبرائيل در برابر عظمت رسول الله ثقلي ندارد تا از آن تعبير به قول ثقيل گردد .
مراد از قول ثقيل ، اوست ، لا هُوَ إلّا هُو است !
در اين حال حناي خمير كرده مي طلبند و بر رسم دامادي جوانان عرب كه هنگام دامادي دست و پاهايشان را حنا مي بندند و مراسم حنابندان دارند ، ايشان نيز ناخنها و انگشتان پاهاي خود را حنا مي بندند و مي فرمايند : اطاق را خلوت كنيد !
در اين حال رو به قبله مي خوابند ، لحظاتي كه مي گذرد و در اطاق وارد مي شوند ،
مي بينند ايشان جان تسليم نموده اند .
دكتر سيد محمد شُروفي مي گويد : من بر اساس كلام سيّد كه گفت : من تا يكساعت ديگر از اينجا ميروم ، در همان دقائق به منزلشان رفتم تا ببينم مطلب از چه منوال است ؟!
ديدم سيّد رو به قبله خوابيده است ، چون گوشي را بر قلب او نهادم ديدم از كار افتاده است .
آقازادگان ايشان مي گويند : در اين حال دكتر برخاست و گوشي خود را محكم زمين كوفت و هاي هاي گريه كرد ، و خودش در تكفين و تشييع شركت كرد .
بدن ايشان را شبانه غسل دادند و كفن نمودند و جمعيت انبوهي غير مترقّب چه از اهل كربلا و چه ار نواحي ديگر كه شناخته نشدند گرد آمدند و با چراغهاي زنبوري فراوان به حرمين مطّهرين حضرت أباعبدلله الحسين و حضرت أباالفضل العباس عليهما السلام برده ، و پس از طواف بر گرد آن مراقد شريفه ، در وادي الصّفاي كربلا در مقبره شخصي اي كه آقا سيّد حسن براي ايشان تهيه كرده بود به خاك سپردند .
(روح مجرد ص 662)

قَلبي يُحَدِّثُني بِأ نَّكَ مُتلِفي     روحي فِداكَ عَرَفتَ أمْ لَمْ تَعرِفِ
(دل من با من ميگويد كه تو تلف كننده من هستي ، روحم به فدايت ، بفهمي يا نفهمي ؟!

لَمْ أقْضِ حَقَّ هَواكَ إنْ كُنْتُ الَّذي     لَمْ أقضِ فيهِ أسًي وَ مِثلي مَن يَفي
(من حق عشق و هواي تو را وفا نكرده ام اگر از شدّت حزن و تأسف نمرده باشم ،
در حالي كه من از زمره وفا كنندگان مي باشم .)

ما لي سِوَي روحي وَ باذِلُ نَفْسِهِ     في حُبِّ مَن يَهْواهُ لَيْسَ بِمُسْرِفِ
(من به جز روحم چيزي ندارم كه فدا نمايم ، و كسيكه جان خود را در راه محبوبش بذل و ايثار كند ،
اسراف ننموده است.)

فَلَئِنْ رَضيتَ بِها فَقَد أسْعَفْتَني     يا خَيبَةَ الْمَسعَي إذا لَمْ تُسْعِفِ
( بنابر اين اگر به فدا شدن روحم راضي شدي حقا حاجت مرا برآورده اي ،
و اي واي بر خسران و زيانِ سعي و كوشش من اگر حاجتم را برنياوري ! )

يا مَانِعي طيبَ المَنامِ وَ مانِحي     ثَوْبَ الْسَّقامِ بِهِ وَ وَجْدِي الْمُتْلِفِ
(اي آنكه به واسطه وجودت ، خواب آرام و خوش را از من ربودي و
لباس مرض و عشق جانگداز مهلك به من دادي ! )

عَطْفًا عَلَي رَمَقي وَ ما أبْقَيْتَ لي     مِنْ جِسْميَ الْمُضْنَي وَ قَلبِي الْمُدْنَفِ
( بر اين رمق و بقيه حيات باقيمانده ، و بر آنچه را كه براي من از جسم مريضم
و از قلب بسيار بيمارم جاي گذارده اي ، تلطّفي كن و نظري نما ! )

فَلْوَجْدُ باقٍ وَ الْوِصالُ مُماطِلي     وَالصَّبْرُ فانٍ وَ اللِقآءُ مُسَوِّفي
( زيرا كه عشق سوزان من باقي است و در وصال كوتاهي ميكني ،
و صبر و تحمل من فاني شده است و در لقاء به تأخير حواله ميدهي ! )
«إبن فارض»



تاريخ : یکشنبه 1385/10/10 | 11:36 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

                                                بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم
توحيد است که اصل است و بس ، و به سوی اوست راه ، و اوست قطب و کانون .
و گرداگرد  اوست مدار و گردش و گرديدن و به چرخ درآمدن ، اوست تاج بر تارک عارفان .
بواسطه اوست که سيادت پيدا نمودند و سرور و سالار شدند . و به اخلاق اوست که متخلق گشتند .
و برای اوست که منقاد و مطيع آمدند ، و او راجع به ايشان بسيار مهربان و خوشرفتار و بسيار پيوند زننده و وصل کننده است ، از اوست ابتدا و به سوی اوست وصل .
توحيد دلهايشان را به نور حکمت و ايمان منوّر گردانيد ، و سينه هايشان را گسترده و منشرح نمود .
پس به اخلاق قرآن متخلّق گشتند و معانی آنرا فهم کردند ، و مراد و معنی آن برای آنها واضح شد .
پس فکر ايشان در قرآن به طول انجاميد تا خواب خوشگوار را از چشمانشان برگرفت ، و ديگر نتوانستند بر روی اهل و اولادشان درنگ بنمايند ، و با پرستش پروردگارشان احدی را شريک گردانند .
توحيد ، روشنی بخش در مشکوة قلوب عارفان است ، از او سخن می گويند ، و از جمال و جلال او پرده بر می دارند و اظهار می کنند ، و ابداً التفاتی به ما سوی او ندارند .
و غير از مولا و آقايشان در صندوقچه و خزانه دل ، کسی را ذخيره نمی نمايند .
چرا که اوست حيات و زندگی نوين آنها ، و به واسطه توحيد است که خورشيدشان ميدرخشد و نور افشانی مي نمايد .
توحيد ، ايشان را به فهميدن و ادراک کردن معانی دقيقه و رموز مخفيّه کمک می کند و امداد می نمايد ،
تا بدينوسيله در ميان موجود باقی و موجود فانی فرق می گذارد و تميز می دهد .
روی اين زمينه از توحيد تعبير می کنند به معانی روحانيه و مفاهيم مجرّد و ملکوتيّه ای که از فهميدن آنها صفات بشر قاصر است ، و فقط کسی که با توحيد زنده باشد و دارای مشاهده ربوبيّه باشد می تواند
آن معانی را بگيرد و بفهمد و در خود نگهدارد و حفظ کند ، و کسيکه به نعمتهای بهشتی قانع و راضی شده است از ادراک آن معانی عاجز است .
لهذا برای عارف لذتی نيست مگر ياد مولايش ، زيرا که اوست کليّت و جمعيّت او ، و اوست ظاهر به عبادت او . با علمش از روی او پرده بر می دارد ، و او را برای بيان و دلالت ، هدايت می نمايد ، و سرّش از سرّ مولايش مدد می گيرد .
پس زبان وی را به حکمت گويا می گرداند ، و خلائق را به سويش مجذوب می کند ، و امّت را بوسيله او هدايت مي نمايد ، و از جلوی ديده باصره و چشم بصيرت وی پرده بر می کشد ،و بر قلبش تجلیّ می کند کسی که از رگ گردن او به او نزديکتر است .
بر اين اساس متفرّقات و گسيختگيهای او التيام می پذيرد و تأليف می شود ، پس از رسوم خود فانی می شود ، و برای او اظهار مخفيّات و اسرار می کند ، و به علوم خودش وی را تشريف می بخشد ، پس زمينش به اهتزاز آمده سرسبز و خرّم می گردد،و آب فرو رفته چشمه اش از نو می جوشد و فوران میزند، و دلش را می گشايد و وسعت می دهد ، وسعتی که نه زمينش و نه آسمانش بقدر سعه و گسترش آن نخواهد بود .
(روح مجرّد ص 478)
........................................

ای تير غمت را دل عشّاق نشانه
عالم به تو مشغول و تو غائب ز ميانه

مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو
مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه

حاجی به ره کعبه و من طالب ديدار
او خانه همی جويد و من صاحب خانه

چون در همه جا عکس رخ يار توان ديد
ديوانه منم من که روم خانه به خانه

هر کس به زبانی صفت حمد تو گويد
بلبل به نواخانی و قمری به ترانه

گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد
يعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

 



تاريخ : سه شنبه 1385/09/21 | 6:14 قبل از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

آقای حداد میفرمودند : چقدر من از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوشحال می شوم
و هر وقت یاد آن می کنم حالت ابتهاج و مسرت به من دست می دهد ، آنجا که فرموده است :
« من پنج کار اطفال را دوست دارم : اول آنکه پیوسته گریانند ، دوم آنکه بر سر خاک گِرد می آیند ، سوم آنکه بدون حقد و کینه با هم دعوا می کنند ، چهارم آنکه برای فردا چیزی را ذخیره نمی نمایند ، پنجم آنکه خانه می سازند و سپس آنرا به دست خودشان خراب می کنند . »
مراد آنستکه : اطفال چون به فطرت نزدیکترند ، یعنی به توحید نزدیکترند ، أنانیت پوچ و استکبار واهی و شخصیت مجازی در میانشان نیست .
فلهذا چون خنده غفلت انگیز  و عمارتهای بهجت آمیز  و کینه های بی اساس اما ریشه دار و ذخیره کردن اموال و انباشتن بر اساس وَهم و پندار و اتکای به دنیا و دلبستگی بدان ، در میان ایشان وجود نداردیعنی همه بلفطره اهل توحید می باشند و فنای آنان در خدا فطره بیشتر است ، بیشتر مورد علاقه پیامبر می باشند .
اما همین که به غرور جوانی و به کهولت و دوران کهنسالی و پیری می رسند و غرور شهوت و غضب و أوهام و اعتباریات دامنگیرشان می گردد و حب مال و جاه و اعتبار در زمان پیری مغزشان را پر می کند ، همه آن غرائز پاک و فطرت سالم و دست نخورده رااز دست می دهند ، و به باطل در برابر حق عشق می ورزند ، و عمر و حیات و سرمایه علم و قدرت و امن و امان را به مُفت بلکه به منهای فائده و در برابرضررهای هنگفت می فروشند و مبادله می کنند .
و این موجب بُعد و دوری از رحمت خداست که ایشان را از وادی محبت دور میکند .
إلّا مَن عَصَمَهُ اللّهُ ، وَ قَلیلُ ما هُم.
(روح مجرد ص 597)

 

 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بُنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طرّره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رُخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد بر افراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس
تا بخاک درِ آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توأم آزادم
   



تاريخ : جمعه 1385/09/03 | 7:48 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

 

شاگرد مرحوم حداد ميگويد: روزي در دکان مشغول درست کردن نعل مرکبي بوديم ، سيد هاشم آهن را از کوره در آورد و من به آن ضرباتي با چکش ميزدم ، دوباره آهن را در کوره گذاشت و اينبار با دستش آهن را از کوره در آورد ، من همينکه خواستم به آن ضربه اي بزنم متوجه دست سيد هاشم شدم که کاملا سرخ شده بود ولي خود سيد هاشم فارغ از دنيا مشغول تفکر بود و حرارت آهن را حس نميکرد ، من که از ديدن اين صحنه ترسيده بودم به او گفتم : دستت را بکش که الآن ميسوزد .

 سيد هاشم از حالت خود خارج شد و متوجه خودش شد و آهن را از دستش انداخت  ، بعد از اين جريان من را مجبور کرد که سوگند ياد کنم که از آنچه ديده ام به هيچکسي سخن نگويم تا وقتي که او زنده است و گفت از امروز ديگر کار تعطيل است و من کار نميکنم ، پس از گذشت مدتي از اين جريان سيد هاشم ميگفت : شايسته نيست که با اين اوضاع روحيي که دارم کار کنم زيرا اگر از من چيزي از اين امور ظاهر شود بين مردم پخش ميگردد .

( کتاب عارف في الرحاب القدسيه بقلم السيد علي الموسوي الحداد ) 

 

دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نميگيرد
ز هر در ميدهم پندش وليكن در نميگيرد

خدا را اي نصيحت گو حديث ساغر و مي گو
كه نقشي در خيال ما ازين خوشتر نميگيرد

بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
كه فكري در درون ما ازين بهتر نميگيرد

صراحي ميكشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نميگيرد

من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
كه پير ميفروشانش بجامي بر نميگيرد

از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نميگيرد

سر و چشمي به اين دلكش تو گوئي چشم از او بردوز
برو كاين وعظ بي معني مرا در سر نميگيرد

نصيحتگوي رندان را كه با حكم قضا جنگست
دلش بس تنگ مي بينم مگر ساغر نميگيرد

ميان گريه ميخندم كه چون شمع اندرين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نميگيرم

چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را ازين خوشتر نميگيرد

سخن در احتياج ما و استغناي معشوقست
چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نميگيرد

من آن آئينه را روزي بدست آرم سكندروار
اگر ميگيرد اين آتش زماني ور نميگيرد

خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نميداند رهي ديگر نميگيرد

بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نميگيرد

 



تاريخ : جمعه 1385/08/26 | 4:6 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
در حديثي كه در كتاب پر ارج و گرانسنگ « وسائل الشيعه » مندرج و مضبوط است از « سكوئي» از علماي بزرگ اهل سنت ، نقل شده است كه مي گويد : با حالت غم و اندوه به محضر امام صادق عليه السلام وارد شدم .
امام با مشاهده حالت من فرمودند : علت حزن و اندوهت چيست و چرا چنين گرفته
و غمناك هستي ؟
عرض كردم : آخر دختري نصيبم شده است .
امام فرمودند : برايش چه نامي انتخاب كرده اي ؟
عرض كردم : فاطمه

آن گاه امام آه عميقي از ته دل كشيدند و سه بار اين نام را به ياد مادرشان تكرار كردند و سپس به من فرمودند : پس حال كه چنين نامي بر دخترت نهاده اي ،
هرگز او را مورد شتم و دشنام قرار مده ، نام او نامي عزيز و محترم است ،
تو نيز همواره احترام نامش را داشته باش .
(پرتوي از فضائل فاطمه زهرا عليها السلام در كلام معصومين عليهم السلام ص 98)

 شرح (۲)

تتمه ي كلام حضرت سجاد عليه السلام ، استداراك از ما قبل است يعني چون فرزند ايشان موضع العلم و باقر (شكافنده ) علوم است اشبه به رسول الله صلي الله عليه و آله است. پس "وجه شبه " جسداني نبوده بلكه رباني است. شاهد اين نكته آنست كه در اوصاف ظاهري حضرت باقر عليه السلام ثمين (تنومند) بودن ذكر شده كه اين وصف در باره ي رسول الله صلي الله عليه و آله ذكر شده كه اين وصف در باره ي ظاهر رسول الله ذكر نشده و عدم اين خصوصيت در باره ي رسول الله صلي الله عليه و آله اشبهيت را از جنبه ي ملكي آنحضرت به شان ملكوتي ايشان منصرف مي نمايدو جنبه ي ملكوتي رسول الله مظهر اسم المهيمن است كه اين اسم تحت اسم الصمد است وبه همين خاطر رسول الله صلي الله عليه و آله بر ساير انبياء عليهم السلام هيمنه دارد همانطور كه كتاب او نيز بر ساير كتب اينچنين است و اين هيمنه بخاطر همان مفاد نكته ي "ا" است.
و چون علم مساوق وجود است ، علم مطلق مساوق وجود مطلق است و شهود وجود مطلق ، ملازم با ابهت و هيمان ميگردد ، قتاده ، فقيه اهل بصره به آنحضرت عرض كرد كه : به خدا قسم ، هم مقابل فقهاء نشسته ام هم پيش روي ابن عباس قرار گرفته ام ، در برابر هيچكدام قلب دچار اضطراب و پريشاني مانند اضطرابي كه در حضور شما پيدا ميكنم ، نشد. حضرت به او فرمودند:
اتدري اين انت؟ انت بين يدي بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه (3)
اين كه حضرت فرمودند :في بيوت (به صيغه ي جمع) و با قرينه ي حاليه خود را قصد نمودند ، اشاره به اتحاد وجودي بين ائمه عليهم السلام است.
ترفيع اسم (ان ترفع) اشاره به جامعيت مراتب وجود و ظهور در حضرت دارد ضمن اين كه "رفعت" كنايه به بلندي مقام و عظمت و استيلاء به ماسوي است.
اسميكه در آن آيه به آن اشاره شده يا : "الصمد " است يا به آن باز ميگردد كه هنگام ملاقات قتاده با آنحضرت ، به اقتضاي نفس قتاده از آنحضرت جلوه ميكرده . گويا قتاده در علوم شانيتي براي خودش قائل بوده و خود را هم عرض حضرت توّهم ميكرده كه اينگونه حس ميكرده.
از عكرمه نيز مطلبي شبيه قتاده نقل شده.
جابر ابن عبد الله انصاري نيز وقتي با حضرت باقر عليه السلام روبرو شد بندهاي بدنش به لرزه در آمد و موهاي او از ترس راست شد، و اين كيفيت در حالي به جابر عارض ميشود كه حامل سلام معنوي بود و از زمان رسول الله صلي الله عليه و آله تا هنگام ملاقات و تحويل سلام نبوي به امام باقر عليه السلام ، در حد ظرف  ، از سلام نبوي بهره برده بود. و از اينجا يكي ديگر از اسرار فرستادن سلام از جانب رسول الله بوسيله جابر روشن ميشود زيرا با حمل اين سلام ، جابر از نواقصي كه موجب بروز ضعف ايمانش در برابر حضرت باقر عليه السلام و خروجش از حد ايمان ميشده مصون مانده و با اين بيان روشن ميشود كه جابر واسطه بوده نه آلت آن ، همانطور كه همين سلام علت مدارا كردن حضرت مجتبي عليه السلام با جابر ، هنگام اعتراض جابر به ايشان شد و همين سلام موجب فراهم آمدن استعدادي در جابر شد كه حضرت مجتبي عليه السلام در او تصرف ولايي نمود و  در باره ي مصالحه اش  با معاويه عليه اللعنه ، كشفي را موجب شد.
نيز همين سلام بود كه موجب اغماض حضرت سيدالشهداء از خطاء مكرر اوهنگام خروج حضرت از مكه به عراق گرديده.
يكي ازاسمائيكه تحت اسم "الصمد " است اسم "العظيم " ميباشد. چون عالم ملكوت به فيض اقدس كه تعين علمي اشياء عندالله تعالي است تناسب بيشتري دارد مظهر اين اسم است .
كريمه ي : اقرا كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا(4) اشاره به ظهور اسم "العليم" در ملكوت دارد.
اين ظهور در ملكوت  بحسب اندكاك فيض مقدس در فيض اقدس است. امير المومنين عليه السلام اين اسم را در خويش جلوه ميدادند حتي قبل از تولد. در امالي شيخ طوسي از فاطمه بنت اسد قبل از ورود در كعبه دعايي نقل شده به اين صورت كه :
...وبهذا المولود الذي في احشايي الذي يكلمني و يونسني بحديثه و انا موقنه انه احدي آياتك و دلائلك لما يسرت علي ولادتي...
در اين عبارت دو حالت متضاد جمع شده است : يكي انس به كلام اميرالمومنين عليه السلام و ديگري ترس از سختي ولادت كه به خاطر اين سختي به كعبه پناه آورده و اين ترس نه بخاطر تازه كار بودن فاطمه بنت اسد سلام الله عليها در امر وضع حمل بوده بلكه تجلي اسم "العظيم "از ناحيه ي حضرت امير المومنين عليه السلام بوده كه بر مادر شريف شان قبل از ولادت ميشده. زيرا انسان كامل اوصاف حق را بنحو عينيت اظهار ميكند يعني انس با اين مقام عينا احساس هيبت و عظمت از اوست و بالعكس.
نمونه ي ديگر از تجلي اسم الصمد را ميتوان در خطبه خواندن حضرت زينب سلام الله عليها در دروازه ي كوفه مشاهده نمود.
آنچه كه مرحوم سيد محمد حسين حسيني طهراني در باره ي حالتهاي فناييه ي مرحوم آقا سيد هاشم موسوي حداد قدس الله روحه نقل كرده :
ديدم خودبخود وضو آمد ، بدون اختيار و علم.....ص70 يا در ص141 :ايشان (آقاي حداد) در ذو الحجه الحرام 1384 حج نموده بودند و بنده در شهر رجب و شعبان 1385 به اعتاب مباركه مشرف بودم ، لهذا درباره سفرشان سوالاتي از طرف حقير بود ، و يا اقتراحا خود ايشان بيان مي فرمودند.
از جمله آنكه بنده از ايشان پرسيدم : شما با اين حال و ضعي كه داريد بطوريكه بعضي از ضروريات زندگي فراموش مي شود ، و حساب و عدد از دست مي رود ، و دست راست را از چپ نمي شناسيد ، چگونه اعمال را انجام داده ايد ؟ ! چگون طواف كرده ايد ؟ ! چگونه از حجرالأسود شروع نموده ، و حساب هفت شوط را داشته ايد ؟ ! و هكذ الأمر در بقيه اعمال !
فرمودند : خود به خود برايم معلوم مي شد و عملم طبق آن قرار مي گرفت .
مثلا در مسجد الحرام كه وارد شديم ، بدون معرفي احدي ركن حجر الأسود را شناختم ، و دانستم از اينجا بايد طواف نمايم . از آنجا شروع نمودم و بدون حساب هفت شوط ، هر شوط برايم مشخص بود ، و در آخرين شوط خود به خود طواف تمام شد و از مطاف خارج گشتيم ،و يا محل نماز خلف مقام حضرت ابراهيم علي نبينا و آله و عليه السلام ، و هكذ الأمر في السعي و التقصير .  
حاكي از تجلي اسم الصمد براي ايشان است بنحو ظهور علم اجمالي به احكام شريعت از نفس ايشان.
اين ظهور مطابق حال ايشان صورت گرفته زيرا ايشان در احكام مقلد بوده نه مجتهد لذا اين جلوه ، اجماليست نه تفصيلي.

(شارح : شيخ رضا جعفري)



تاريخ : جمعه 1385/08/12 | 4:4 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

يك روز به يكي از رفقا كه سرشار وجد و حال بود و واردات معنويه اش جالب بود ، چون از ايشان ( آقاي حداد ) تقاضائي نمود ، با تبسم مليحي به او فرمود :

يك كاسه حليمي در دست يك يتيمي 
                                              ميخورد و ناله ميكرد : اي واي روغنش كو ؟!

و ميفرمودند : هيچكس را از رحمت خدا نبايد محروم كرد ، چرا كه كار به دست ما نيست ؛ به دست اوست سبحانه و تعالي . اگر كسي به شما التماس دعا گفت ، بگو : دعا مي كنم . اگر گفت : آيا خدا گناه مرا مي آمرزد ، بگو : مي آمرزد . وقس عليه فَعلَلَ و تَفَعلَلَ . وقتي كار به دست اوست چرا انسان از دعا كردن بخل بورزد؟ چرا زبان به خير و سعه نگشايد ؟ چرا مردم را از رحمت خدا نوميد كند ؟
هميشه بايد انسان مثل پدر باشد كه به اطفال گرسنه و پريشان خود نويد  ميداد ، نه مثل آن مادر كه بر وعده و نويد هم بخل مي ورزيد .
پدري در كربـلا بچه هاي بسيار داشت ، و در نهايت فـقر و پريـشاني زيست مينمودند  در اطاقشان يك حصير خرمائي بود و بس . نه لحافي ، نه تشكي و نه متكائي . پيوسته ايشان  در عسرت و تنگدستي و گرسنگي روزگار ميگذراندند ، و هر چند ماه يكبار هم نمي توانستند آبگوشتي بخورند .
باري ، يك شب كه پدر به منزل آمد و اطفال را گرسنه يافت شروع كرد به نويد دادن كه اي بچه هاي من غصه نخوريد ، صبر كنيد تابستان كه بشود من سر كار ميروم و پول فراواني به دست مي آورم ، آنوقت شما را سوار عَرَبانَه (درشكه) مي كنم و براي مادرتان با بقيه اهـل منزل يك عربانه عليحده مي گيرم و همه را سوار ميكنم . اول ميبرم به زيارت سيد الشهـداء عليه السلام ، بعد با همان عربانه ميبرم به زيارت أباالفضل العباس عليه السلام . بعد سوار عربانه مي شويم و مي آئيم در فندق ... براي هر يك از شما جداگانه يك بشقاب چلو كباب ميخرم و ميگويم براي شما هر يك ، يك كاسه ترشي هم بياورد . بعد از اينكه اينها را صرف كرديد ، باز با عربانه ميبرم شما را به محل پرتقال فروشي و هر چه بخواهيد پرتقال ميخرم ، و سپس پرتقالها را در عربانه گذارده با شما به منزل بر مي گرديم .
به اينجا كه رسيد، زن به او هِي زد كه چه خبرت است ؟! تمام پولها را كه تمام كردي ! چقدر خرج ميكني ؟! مرد گفت : چكار داري تو ؟ ! بگذار بچه هايم بخورند !
قضيه ما و انفاق ما عيناً مانند انفاق همان مرد است كه در اصلش و مغزش چيزي نيست ، پوك است و خالي ؛ اما آن زن به اين انفاق وعده اي هم بخل مي ورزد ،ولي مرد با همين وعده ها بچه ها را شاد و دلگرم نگه مي دارد .
وقتي براي انسان مسلم شد كه : لا نافِعَ وَ لا ضارَ و لا رازقَ إلا الله ، چرا ما از كيسه خرج كنيم و يا در انفاق خدا و گسترش رحمتش بخل بورزيم ؟ما هم وعده ميدهيم ، و خداوند هم رحيم است و كريم ؛
اعطا كننده و احسان كننده اوست .

(روح مجرد ص ۵۵۸ و ۵۸۹ )
                                



تاريخ : جمعه 1385/07/21 | 4:23 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

شيخ صدوق در كتاب «امالي» از ابن عباس نقل كرده است كه گفت :
اهل بهشت هنگامي كه در بهشت غرق در رحمت الهي هستند نوري را مانند نور خورشيد مشاهده مي كنند كه درخشندگي و تابش خاصي دارد .
بهشتيان گويند : خداوندا  تو در كتاب عزيز خود فرموده اي : « لا يَرَونَ فيها شَمساً »
 ( در بهشت خورشيد را نمي بينيد ) ، پس اين چه نوري است ؟
خداوند تبارك و تعالي جبرئيل را به سوي آنها روانه كند و به آنها بگويد :
اين نوري كه مشاهده كرديد نور خورشيد نيست ، بلكه علي و فاطمه عليهما السلام
خنده اي كردند ، و از نور لبخند آنها چنين تابشي و درخششي در بهشت ظاهرگرديد .
( القطره ج 1 ص 401 )

 

 آقاي حداد در ماه رمضان

دو ساعت از شب گذشته به منزل آقا مشرف مي شدم تا نزديك اذان صبح كه براي سحور خوردن به خانه باز مي گشتم ، يعني خود آقا وقت ملاقات را در شبها معين كرده بودند ،  زيرا روزها دنبال كار مي رفتند .
محل اجتماع ، دكه اي بود در كنار مسجدي كه ايشان متصدي تنظيف آن بودند ،
و آن دكه به طول و عرض 2 متر در 2 متر بود و ارتفاع سقفش بقدري بود كه در آن نمي شد نماز را ايستاده بجاي آورد ، چون سر به سقف گير مي كرد ، و در حقيقت اطاق نبود بلكه محلي بود زائد كه معمار در وسط پلكان معبر به بام مسجد به عنوان انبار در آنجا در آورده بود .
اما چون مكان خلوت و تاريك و دنجي بود ، آقاي حداد آنجا را در مسجد براي خود برگزيده ، و براي دعا و قرائت قرآن و أوراد و اذكاري كه مرحوم قاضي مي دادند بالأخص براي سجده هاي طولاني بسيار مناسب بود .
اما نمازها را ايشان در درون شبستان مسجد مي خواندند ، و نمازهاي واجب را نيز به امام جماعت آن مسجد به نام آقا شيخ يوسف اقتدا مي نمودند .
در آن دكه سماور چاي و قوري نيز بود ، و مقداري از اساس مسجد هم در كنار آن ريخته بود.
خداوندا از اين دكه بدين وضع و كيفيت كسي خبر ندارد ، جز خود مرحوم قاضي كه در كربلاي معلي در اوقات تشرف بدان قدم نهاده است .
شب تا نزديك اذان به گفتگو و قرائت قرآن و گريه و خواندن اشعار ابن فارض و تفسير
نكات عميق و دقائق أسرار عالم توحيد و عشق وافر و زائد الوصف به حضرت
أبا عبد الله الحسين عليه السلام مي گذشت .  
اما خواب ايشان : اصولاً ما در يكماه (رمضان) خوابي از ايشان نديديم .
چون شبها تا طلوع آفتاب بيدار و به تهجد و دعا و ذكر و سجده و فكر و تأمل مشغول بودند ، و صبحها هم پس از خريد نان و حوائج منزل دنبال كار در همان محل شرطه خانه مي رفتند، و ظهر هم نماز را در منزل مي خواندند ، سپس به حرم مطهر مشرف مي شدند ، و گفته مي شد عصر مطلقاً نمي خوابيدند ، فقط صبحها بعضي اوقات كه بدن را خيلي خسته مي بينند ، در حمام سر كوچه رفته و با استحمام آب گرم ، رفع خستگي مي نمايند ، و يا مثلا صبحها چند لحظه اي تمدد اعصاب مي كنند سپس براي كار مي روند ، آنهم آنگونه كار سنگين و كوبنده .
زيرا ايشان نه تنها نعل مي ساختند بلكه بايد خودشان هم به سُمّ ستوران مي كوبيدند .
اما آن وجد و حال و آتش شعله ور از درون ، اجازه قدري استراحت را نمي داد .
(روح مجرد ص 30 تا 33 )          



تاريخ : جمعه 1385/06/31 | 3:54 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
 امام رضا عليه السلام فرمودند :
به هنگام طلوع هلال ماه رمضان ، نور
فاطمه(س) بر نور هلال غلبه ميكرد و ديده نمي شد و هنگامي كه فاطمه (س) از منطقه روئيت هلال دور مي شد ، نور هلال آشكار مي گشت .
(بحار الانوار ،‌ ج 43 ، ص 56 )

ادامه واقعه قبلي

همگي براي نماز در مسجد براثا پياده شديم . در آنجا ديدم امام مسجد : شيخ علي صغير هم دم از توحيد ميزند و ندا به لا هو الا هو بلند كرده است .
و چون به كاظمين عليهما السلام آمديم و رفتيم در وضو خانه عمومي تا وضو بسازيم ديدم من وضو گرفتن را بلد نيستم ، خدايا چرا من وضو گرفتن را نميدانم ؟ نه صورت را ميدانم ،نه دست راست را ، و نه دست چپ را ، و نماز بدون وضو هم كه نميشود.
با خودم گفتم : از اين مردي كه مشغول وضو گرفتن است كيفيت وضو را مي پرسم،
بعد با خودم گفتم : او به من چه ميگويد ؟! آيا نميگويد : اي سيد پير مرد ، تا به حال
شصت سال از عمرت گذشته است و وضو گرفتن را نميداني ؟!
ولي همين كه به سراغ او مي رفتم ديدم خود به خود وضو آمد ، بدون اختيار و علم ،
دست را به آب بردم و صورت را و سپس دستها را شستم ، آنگاه مسحين را كشيدم
و در اين حال ديدم آن مرد وضو گيرنده همين كه چشمش به من افتاد گفت :
اي سيد ! آب خداست . وضو خداست . جائي نيست كه خدا نيست !
( روح مجرد ص 70 ) 



تاريخ : جمعه 1385/06/31 | 3:52 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

بسم الله الرحمن الرحيم
طلاقت ذاتي وجود همان صمديت حق است.
ذاتي كه صمد است ، بي نياز از غير خويش است ، اگر آن ذات ، واجب بود ، علت عدم نيازش به غير ، خروج موضوعي غير است . و اگر ممكن بود خروج محمولي ممكنات ديگر اسم « الصمد »  نزولا صمد و صعوداً مرجع اسمايي مانند : الوليّ ، الغنيّ ، المهيمن و العزيز و..... است چه با تحليل مفهومي و چه با تعيين مصداقي
و چه با تجلي سلوكي و چه با تفاضل و امارت مظهري ،  اسم الصمد در مقام تجلي ، مقول بتشكيك است،  گاهي به اجمال و تفصيل ، گاهي جزئي و كلي، گاهي در حكم و گاهي در احكام و گاهي هر دو.
انسان كامل كه كون جامع است جامع همه ي مراتب اين اسم است سندا و مرجعا( كه اين مراتب در سوره ي اخلاص بنحو اجمال بيان شده است) و همه ي آن مراتب در او بفعليت تامه رسيده است .
امر به قل هو الله احد...مويد جامعيت فعليت مذكور است زيرا اگر پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله فاقد مامور به كه اظهار اسماء هو ، الله ، الصمد ، و ...بود امر به اظهار اين مراتب و تعينات ، از باب تكليف بمالا يطاق ، هم قبيح بود و هم محال و هم موجب نقض غرض آمر از امر خويش ميشد كه نتيجه اي جز خروج موضوعي آمر از ربوبيت مطلقه ندارد.
آنچه از حضرت باقر عليه السلام نقل شده است كه :
لو وجدت لعلمي الذي آتاني الله عز و جل حمله لنشرت التوحيد و الاسلام  و الدين و الشرايع من " الصمد "
و كيف لي و لم يجد جدي امير المومنين عليه السلام حمله لعلمه (1) به اين معني كه : اگر براي علمي كه خداي عز و جل به من داده حمل كننده اي پيدا ميكردم حتمابطور مفصل ، توحيد و اسلام و اديان آسماني را از كلمه ي  "الصمد " براي او ميگفتم ولي چگونه كسي را پيدا كنم در حالي كه جدم امير المومنين عليه السلام چنين كسي را پيدا نكرد.
ا: اشاره به تحقق اين اسم در آنحضرت است بنحو تامه و اتم مصداقا كه لزوما جامع المصاديق نيز خواهد  بود بطريق تشكيك.
ب: بسط همه ي مراتب و مظاهر شريعت و طريقت و حقيقت ، نزولا و مرجع اين سه ، صعودا بطريق تفصيلي، تعين حق تعالي به اسم "الصمد " است.
ج:اگر واجب من جميع الجهات واجب شد ولي ممكن من جميع الجهات ، امكان خود را بفعليت نرساند ، از واجب ، مستفيض نخواهد شد.
ه :فياض ، هم مطلق فيض را داراست هم فيض مطلق را.
و:هر گاه قابليت فاعل به فعليت برسد ، محل ظهور احكام و حكم خواهد شد.
ز:هيچيك ازاصحاب امير المومنين و حضرت باقر عليهما السلام_ دست كم تا زمان بيان اين مطلب _ نتوانستند مجرا و محل ظهور اطلاقي اين اسم در ظرف وجودي خويش گردند.
ط:وساطت حضرت در تجلي اسم " الصمد " منحصر نمي باشد بلكه هر اسمي در هر چيزي بواسطه ي انسان كامل بظهور مي نشيند.
ي:اين اسم ، وجه شباهت حضرت باقر عليه السلام با نبي اعظم صلي الله عليه و آله است.:
عن علي ابن الحسين السجاد عليه السلام : انه الامام و ابو الامام معدن العلم و موضع العلم يبقره بقرا. والله
لهو اشبه الناس برسول الله صلي الله عليه و آله.(2)
( شيخ رضا جعفري )



تاريخ : جمعه 1385/06/31 | 3:50 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
رفقاي كاظميني ميگفتند :
يك روز با ماشينهاي ميني بوس ( كبريتي شكل عراق ) از كربلا با آقاي حداد به كاظمين آمديم در ميان راه ، شاگرد شوفر خواست كرايه ها را اخذ كند ، گفت : شما چند نفريد ؟
آقاي حداد گفتند : پنج نفر . گفت : نه ، شما شش نفريد ! ايشان باز شمردند و گفتند : پنج نفريم ، ما هم ميدانستيم كه مجموعا شش نفريم ، ولي مخصوصا نميگفتيم تا قضيه آقاي حداد مكشوف گردد .
باز شاگرد سائق گفت : شش نفريد ! ايشان گفتند : اي برادرم ! مگر نميبيني ؟! - در اينحال اشاره نموده و يك يك افراد را شمردند - اينست يكي ، و اينست دو تا ، و اين است سه تا ، و اينست چهار تا ، و اينست پنج تا ! ديگر تو چه ميگوئي ؟!
او گفت : اي سيد ! آخر تو خودت را حساب نميكني ؟!
رفقا گفتند : عجيب اينجاست كه در اين حال باز هم آقاي حداد خود را گم كرده بود ، و با اينكه معاون سائق گفت : تو خودت را حساب نمي كني و نمي شماري ، باز ايشان چنان غرق عالم توحيد و انصراف از كثرت بودند كه نمي توانستند در اين حال هم توجه به لباس بدن نموده و آنرا جزو آنها شمرده و يكي از آنها به حساب در آورند !
حضرت آقاي حداد خودشان براي حقير گفتند : در آن حال به هيچ وجه من الوجوه خودم را نمي توانستم به شمارش در آورم ، و بالأخره رفقا گفتند : آقا شما خودتان هم حساب كنيد ، و اين بنده خدا راست مي گويد و از ما اجرت شش نفر ميخواهد.
من هم نه يقينا بلكه تعبدا به قول رفقا كرايه شش نفر به او دادم .
( روح مجرد ص 69 )     


تاريخ : جمعه 1385/06/03 | 4:31 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
جعفر آقاي مجتهدي و آقاي حداد

استاد (آيت الله كشميري) فرمودند : روزي با جعفر آقاي مجتهدي به منزل آقا سيد هاشم حداد رفتيم . پس از اينكه به ما خوش آمد گفت ، از جعفر آقا پرسيد به كجا رسيدي و چگونه رسيدي؟
ايشان گفت : به ائمه اطهار متوسل شدم ، به من كراماتي دادند كه از جمله آن اسم اعظم است
آقاي حداد فرمودند : به من اجازه بده تا آن را از تو سلب كنم ، تا مراتب عرفان را به شكلي بهتر و واضح تر طي كني .
استاد فرمودند : جعفر آقا امتناع كرد ، چرا كه خوف آن داشت اين كرامات از او گرفته شود و بعد هم چيزي در دست نداشته باشد.
( صحبت جانان ص 110 )

نقل شده كه :
ملا هادي سبزه واري گوشت خريده بود و در زير زمين خانه اش گذاشته بود ، زماني كه ايشان در خانه نبود شخصي به در خانه آمده و گفته بود كه به من گوشت بدهيد .
اهل خانه گفته بودند گوشت نداريم . گفته بود چرا داريد ، در زير زمين فلان جا است !
اهل منزل رفتند و ديدند واقعا در زير زمين همانجا كه آن شخص گفته بود گوشت بوده است ، وقتي ملا هادي سبزه واري به خانه مي آيد به او مي گويند امروز شخصي به در خانه ما آمده بود و از غيب خبر مي داد و حكايت را براي ملا هادي گفتند .
حاج ملا هادي سبزه واري گفته بود : اصلا رنگش را نمي خواهم ببينم كسي كه كرامتش را صرف زير زمين خانه مردم بكند.
( الهيه ص 112 )  

 



تاريخ : جمعه 1385/05/27 | 11:24 قبل از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
امام كاظم عليه السلام فرمودند :
سخاوتمند نيك رفتار هميشه در حمايت خداوند است ، او را وا نگذارد تا به بهشت وارد كند.
(تحف العقول ، بخش سخنان امام كاظم عليه السلام)

به نتقل استاد اخلاق و عرفان آيت الله شيخ محمد صالح كميلي ، يكي از شاگردان مبرّز موحد عارف  آيت الحق مرحوم سيد هاشم موسوي حداد

كرامتي از مقام والاي ابوالفضل العباس عليه السلام به اين جانب و مرحوم استاد :
روزي به محضر ايشان شرفياب شدم ، ايشان را در حجره مخصوص به خود تنها يافتم ، پس از عرض سلام و ارادت كنار آن بزرگوار جلوس نموده و بين الاثنيني ( بين دونفر) مكالماتي صورت گرفت كه در همين حال نوري همانند شعاع آفتاب از مقام شريف ابوالفضل العباس عليه السلام كه زيارتگاهش در نزديكيه خانه استاد و گنبد منور در مقابل قرار داشت به قلب نورانيه مرحوم استاد متصل گشت ، و از آن قلب ملكوتي به قلب اين جانب سرايت كامل كرد ، و اين حالت نوراني چون توصيفي نيست بلكه چشيدنيست بسيار لذت بخش بود.
و الحمد لله اولاً و آخراً


از فرموده هاي حضرت استاد شيخ محمد صالح كميلي (مُدَّ ظِلُّهُ) :

مطالب ظريف و دقيق عرفاني را اگر چه به هزار شرح و وصف بيان كنيم ،‌ تا عقل و جان و روح ما آنرا درك نكند نه لذتي و نه حظ و بهره حقيقي برده ايم.
پس بكوش اي سالك راه خدا تا در باطن خود براي پيشرفت منازل سير و سلوك روحي ، قدمهاي محكمي برداري تا آنچه بزرگان اهل معرفت دريافته اند و فرموده اند آن را تو هم بتواني دريابي ، كه هو المعين .  



تاريخ : جمعه 1385/05/20 | 6:34 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
 

آيت الله سيد عبدالكريم كشميري فرمودند :
يكي از اهل دانش در نجف اشرف به ديدارم آمد ، آنوقت آقاي حداد هم آنجا بودند
وقتي آن اهل دانش نشست ، آقاي حداد هر سؤالي را كه در قلب او بود ، قبل از اينكه از آن سخني بزبان آورد ، شرح داد ، و به او گفت : طبع رساله (چاپ رساله) ، انسان را از تكاملش باز ميدارد ، چرا كه مشغله هاي دنيوي او را مشغول ميكند. (چون در مخاطب ، اعلميت تعين نداشته و با چاپ رساله گره اي از جامعه مسلمين حل نميكرده بلكه فقط علميت صاحب رساله مشخص ميشده)
آن عالم از اين قضيه شگفت زده شد ، از اينكه خطور فكري او را خوانده بود.
آن عالم تا پانزده سال بعد هر وقت مرا ميديد ، به خدا قسم ميداد و مي پرسيد
آيا او امام زمان (عج) نبود؟ من به او جواب منفي ميدادم ولي سؤالش را تكرار ميكرد.

فرمودند : همراه آقاي حداد زير گنبد امام حسين عليه السلام نشسته بوديم ، در رواق مقدس ازدحام شديدي از زوار بود ، ايشان به من فرمود : « سيد عبدالكريم خوش او جوه و لكن كلهم يردون دنيه »
سيد عبد الكريم اين وجوه همه شان خوب هستند ، ولي همه براي طلب امور دنيوي در اينجا ازدحام كرده اند .

فرمودند با آقاي حداد در منزلش نشسته بودم ، مردي از اهل علم آمد روبروي او نشست ، آقاي حداد به آن مرد فرمود : اي مرد تو حضرت ابوالفضل عليه السلام را زيارت كردي و زيارت جامعه كبيره خواندي ، يك ساعت و نيم با تأمل و تأني نشستي و بعد از همه اينها ، امور دنيويه را خواستي ؟  خجالت نكشيدي ؟
آن مرد شگفت زده شد و پشيمان شد و گفت : بله والله راست گفتي ! 
 



تاريخ : جمعه 1385/05/13 | 2:40 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
ولادت خاتم اولياء و سرور اوصياء ، برادر رسول ، همسر بتول و شمشير كشيده خدا

اميرالمؤمنين عليه السلام بر همه مسلمين مبارك باد.

قال علي عليه السلام : صِحَةُ الجَسَدِ مِن قِلَّةِ الحَسَدِ. 
سلامت تن از كمي حسادت است.        ( نهج البلاغه ، كلمات قصار ، شماره 248 )

 قال علي عليه السلام : اُحصُدِ الشَّرَ مِن صَدرِ غَيرِكَ بِقَلعِهِ مِن صَدرِكَ.
با پاك كردن بدي از دل خود آن را از دل ديگران پاك كن. 

( نهج البلاغه ، كلمات قصار ، شماره 187 )

در صبحگاه ليلة الهرير كشته شدگان به دست حضرت امير عليه السلام را از نحوه ضربتهاي حضرت باز مي شناختند ، زيرا ضربتهاي همه يكنواخت بود . اگر شمشير را از بالا فرود مي آورد دو نيم ميكرد و اگر از پهلو ميزد قطع مي كرد . و محل ضربه شمشير گوئي با آهن گداخته داغ شده بود .
( ارشاد القلوب : 248 )

آقا سيد هاشم حداد از زبان آيت الله سيد عبدالكريم كشميري

حضرت استاد (آيت الله كشميري) در جلسه اي قبل از وفاتش در جواب سؤال از مقام
سيد هاشم حداد فرمود : سيد هاشم فاني في الله بود .

فرمودند سيد هاشم وقتي كه در تاريكي راه مي رفت ، حرفي از اسم اعظم را ذكر مي كرد و پيشانيش در تاريكي روشن ميشد .

به آيت الله كشميري گفته شد : چرا سيد هاشم را براي ما معرفي نمي كنيد و حالات او را براي ما تبيين نمي كنيد؟
فرمودند : سيد هاشم بالاتر از آن است كه در اين عالم شناخته شود ، او از خلق زمان حياتش بي نياز بود پس چگونه بعد از وفاتش نيازمند شناخته شدن باشد؟

زيارت حضرت سلمان

حضرت استاد فرمودند : آقا سيد هاشم حداد به همراه اصحابش به زيارت حضرت سلمان فارسي در مدائن رفتند يكي از آن همراهان گفت : همراه آقا به مرقد داخل شديم و جناب سيد در پائين پاي قبر نشست.
بعد از اينكه نشست زود بلند شد و نزد بالاسر قبر نشست ، وقتي از مرقد سلمان خارج شديم ،او را قسم دادم كه به من بگوييد چرا ابتدا پائين پا نشستيد و زود به طرف بالا سر رفتيد؟
فرمود : وقتي در پائين پاي قبر نشستم ، حضرت سلمان را ديدم كه از قبر بلند شد و فرمود تو سيدي و پسر رسول خدا هستي و با اين حال در پائين پاي من نشسته اي ، بلند شو و نزد سر من بنشين . پس خواسته هايش را اجابت كردم و نزد سر شريف نشستم !!

( صحبت جانان ص 96 و 97 )
    



تاريخ : سه شنبه 1385/05/03 | 4:29 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
بسم الله الرحمن الرحیم
معرفت نفس مراتب مختلفی دارد زیرا نفس ، شئونات گوناگونی دارد و این مراتب به طریق کلی به " اجمال و تفصیل " منقسم میشود زیرا نفس ، پس از ظهور ،یا به اجمال ظهور میکند یا به تفصیل.اجمال ، در قوس نزول مقدم بر تفصیل و در قوس صعود ، متاخر از آنست بنا براین ، معرفت اجمالیه در قوس صعود ، ابتدائا برای سالک متوسط حاصل میشود و این غیر از آن معرفت اجمالیه ایست که برای سالک منتهی رخ میدهد زیرا اوّلی اجمال پس از تفصیل است و دوّمی اجمال قبل از تفصیل . اجمال ابتدائی ، ظهور معارف است به نحو رقیقه که علت رقّتش ضعف نفس سالک در تمکین واردات است ولی اجمال ثانوی ، مقام وحدت قاهره  است که مضمحل کثراتست و دریافتش از سوی سالک ، نشانه ی عروج اوبه صمدیت مضاف ( صمدیت نفس) است.
یکی از مراتب معرفت نفس ، معرفت به شأن علمی و نظری نفس است که در این مرتبه سالک ، به تناسب سلوکش ، سعه ی نفس خویش را از حیث احاطه ی علمی بر اشیاء و علوم ، مشاهده میکند ( که البته این مشاهده و معرفت ، شهود علم حضرت حق از مجرای جزئیه ی نفس سالک است و تطابقش با نفس الامر کاملا وابسته به طهارتش از جزئیت خویش دارد) و به فراخور قوّتش در ظهور اسم " الولیّ " قادر به مقید نمودن علوم مشهوده و به دام انداختن آن آهوان گریز پای و لجام زدن اسبهای سرکش و بجا استفاده کردن از آنها و اظهارشان میشود.
انسانهای کامل علیهم السلام چون صاحب " اقوی النفوس" اندصرف الاراده قادر بر آگاهی حضوری از آنچه بخواهند میباشند .
عن ابی عبدالله علیه السلام قال : انّ الإمام إذا شاء أن یعلم علم (1)
و عنه علیه السلام: إنّ الإمام إذا شاء أن یعلم اُعلم (2)
و عنه علیه السلام: إذا أراد الإمام أن یعلم شیئا أعلمه الله ذلک (3)
روایت اول به دو وجه خوانده میشود هم به صیغه ی معلوم ثلاثی مجرد   :علم بفتح عین و کسر لام  هم بصیغه ی ثلاثی مزید باب تفعیل که معنای متعدی دارد:علم بضمّ عین و کسر لام مشدّد . وجه اوّل بنا بر اتحاد ظاهر و مظهر و وجه دیگر بنا بر اند کاک مظهر در مُظهِـِـر روایت دوّم وسوّم هماهگ با وجه دوّم روایت اوّل است.
آنچه فارق بین حضرات اهلبیت علیهم السلام با اولیاء دیگر از انبیاء و اوصیاء و ... است یکی در سعه ی نفس است که نفس حضرات علیهم السلام اوسع النفوس است و دیگر در حصول انقیاد علوم و شئونات نفس ایشان است و دیگر در اصالت نسبت این علوم به اهلبیت علیهم السلام و اعتباریت نسبت آنها به انسانهای دیگر است.
آنچه از مرحوم سید هاشم موسوی المشتهر بالحدّاد قدس الله روحه الزکیه نقل شده- بنا بر صحت استناد عین عبارت مذکور بدون کمی و زیادی و تطابق اطلاقی ِ عبارت با واردات حاصله – که:
"در هر لحظه علومی از من میگذرد بسیار عمیق و بسیط وکلّی و چون در لحظه ی ثانی بخواهم به یکی ازآنها توجّه کنم میبینم عجب!فرسنگها دور شده است" (4) اشاره به حصول معرفت نفس  بنحو اجمال در مرتبه ی شأن علمی نفس برای ایشان است.
اینکه فرموده اند: " از من میگذرد" اشاره به عدم تمکین علوم وارده بر ایشان – که همان شئون نفس آنمرحوم بوده ــ  میباشد که گویای نداشتن قوّت کافی در ضبط نفس و شئون آنست و نیز ایهامیست به این نکته که آنمرحوم در آن موقع مجرای این علوم بوده اند نه ظرف آنهاو این علوم بر ایشان بنحو حال جلوه میکرده نه ملکه.

شارح : شيخ رضا جعفری
__________________________________________________________________

1.2.3- کافی . کتاب الحجه .
4-روح مجرّ د . ص 71



تاريخ : جمعه 1385/04/30 | 0:6 قبل از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

در سفـري هـم كه مرحـوم مطـهري بـه أعتبـات عاليات مشرف شدند ، نـشاني
منزل آقا حاج سيد هاشم را بنده به ايشان دادم ، و در كربلا دوبار به محضرشان
مشرف شده اند ، يكبار ساعتي خدمتشان ميرسند ، و بار دوم روز ديگر صبحانه
را در آنجا صرف مي نمايد .

مرحوم مطهري در مراجعت از اين ملاقاتها بسيار مشعوف بودند ، و ميفرمودند :
در يكبار كه خدمتشان بودم از من پرسيدند : نماز را چگونه مي خواني ؟
عرض كردم : كاملاً توجه به معاني كلمات و جملات آن دارم !
فرمودند : پس كي نـماز مي خواني ؟ در نماز توجه ات به خدا باشد و بس !
توجه به معاني نكن !

(روح مجرد ، ص ۱۶۱ )

 



تاريخ : چهارشنبه 1385/04/14 | 3:11 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور

حضرت آيت الله سيد هاشم حداد ميفرمودند : من در تمام مدت سلوك در خدمت مرحوم آقا(قاضي)
نامحرم نديدم ، چشمم به زن نامحرم نمي افتاد . يك روز مادرم به من گفت : عيال تو از خواهرش
خيلي زيباتر است ، من گفتم : من خواهرش رتا به حال نديده ام ، گفت : چطور نديده اي در حالي كه بيشتر از دو سال است كه در اطاق ما ، مي آيد و ميرود و غالباً بر سر يك سفره غذا مي خوريم ؟!به رسم اعراب كه زنانشان حجاب درستي ندارند ، و در منزل معمولاً همه با هم محشورند ، در عين عصمت تام و عفت كامل - من گفتم : و الله كه يك بار هم چشم من به او نيفتاده است.

نظير اين مطلب را مرحوم آيت الله حاج شيخ عباس قوچاني از خودشان نقل كردند ، البته در يك اربعين يا بيشتر ، مرحوم قاضي دستوراتي براي ذكر و وِرد و فكر به ايشان داده بودند كه از جمله آثارش اين بود كه : هر وقت در كوچه و بازار كه ميرفتم ، چشمم به زن نامحرمي مي افتاد ، بدون اختيار پلكهايم به روي هم مي آمد ، و اين مشهود بود كه بدون اراده و اختيار من است .

(روح مجرد ص 586)
    



تاريخ : چهارشنبه 1385/03/03 | 4:45 بعد از ظهر | نویسنده : محسن كمالپور
يكي از شاگردان مكتب اخلاقي و عرفاني عارف بي بديل و موحدي بي نظير آيت الله العظمي حاج سيد
ميرزا علي آقاي قاضي ، مرحوم حاج سيد هاشم موسوي حداد مي باشد.
ايشان مدت 28 سال از محضر آقاي قاضي بهره مند بوده اند.

آقاي حاج سيد هاشم ميفرمودند :
من در كربلا به دروس علمي و طلبگي مشغول شدم ، و تا سيوطي را ميخواندم كه چون براي تحصيل
به نجف مشرف شدم ، تا هم از محضر آقا (مرحوم قاضي) بهرمند گردم و هم خدمت مدرسه را بنمايم
(مدرسه هندي : محل اقامت مرحوم قاضي) همين كه وارد شدم ديدم روبرو سيدي نشسته است
بدون اختيار به سوي او كشيده شدم ، رفتم و سلام كردم ، و دستش را بوسيدم.
مرحوم قاضي فرمود : رسيدي ! در آنجا حجره اي براي خود گرفتم ، و از آن وقت و از آن جا باب مراوده
با آقا مفتوح شد .
حجره ايشان اتفاقا حجره مرحوم سيد بحرالعلوم درآمد .
و مرحوم قاضي بسيار به حجره ايشان مي آمدند و بعضي اوقات ميفرمودند : امشب حجره را فارغ كن !
من ميخواهم تنها در اينجا بيتوته كنم.
(ص 107)

مرحوم قاضي خيلي به ايشان عنايت داشت ، و او را به رفقاي سلوكي معرفي نمي كرد ،
و بر حال او ضَنَّت داشت كه مبادا رفقا مزاحم او شوند . او تنها شاگردي است كه در زمان حيات مرحوم
قاضي موت اختياري داشته است ، بعضي اوقات ساعات موت او تا پنج و شش ساعت طول مي كشيد.
(ص 12 )

مرحوم قاضي ميفرمودند :
سيد هاشم در توحيد مانند سنيها كه در سني گري تعصب دارند ، او در توحيد ذات حق متعصب است
وچنان توحيد را ذوق كرده و مسّ نموده است كه محال است چيزي بتواند در آن خلل وارد سازد.
(ص 13)

رحلت فرزند آقاي حداد

مرحوم حداد مي فرمودند : بَيگم كه دو ساله بود و از دنيا رفت ، در آنوقت من حالي داشتم كه ابدا مرگ
و حيات را تشخيص نمي دادم و براي من علي السويه بود .
چون جنازه او را برداشتيم و با پدر زن : أبو عَمشَه براي غسل و كفن و دفن برديم ،

من أبدا گريه نمي كردماما او به قدري محزون و متاثر بود و گريه مي كرد كه حال دروني او تغيير كرده بود . و مي گفت : اين سيدعجب دل سخت و بي رحمي دارد ، اصلا گريه و زاري ننمود ، و حتي اشكش هم نريخت ، و مدتي چون با او در يك منزل زندگي مي كرديم با من قهر بود.
(ص 94)


(بر گرفته از كتاب روح مجرد)



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ